تبلیغات

مجله تفریحی پرمون

    ثبت شده در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی ایران - وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ..::.. نظرات ،پیشنهادات و انتقادات خود را به شماره 30009900850402 ارسال نمایید...

    نویسنده پرمون شوید مجله تفریحی پرمون

من و نازی

خاطره پیامبر سنگی در شبی که من و نازی با هم مردیم



نازی: پنجره را ببند و بیا تا بمیریم عزیزم

من: نازی بیا !

نازی: میخوای بگی تو عمق شب، یک سگ سیاه هست، که فکر میکنه و راز رنگ گلها رو می دونه؟...


من: نه، می خوام برات قسم بخورم که اون پرندگان سفید سرودای یه آدمند... نگاه کن!

نازی: یه سایه نشسته تو ساحل!

من: منتظر یه ابلاغه تا آدما را با یه سرود دسته جمعی دعوت کنه

نازی: غول انتزاع ست! آره؟

من: نه دیگه! پیامبر سنگی آوازه! نیگاش کن

نازی: اینقدا عرضه داشت که یه درشکه دست و پا کنه!

من: درشکه شو یه دایره می کشه

نازی: این معجزه شه؟

من: او کاشف هندسه است

نازی: آره نوه اش میگه از مربع به تنگ اومده، حالا می خواد چیکار کنه حیوونی؟

من: بی شک به یه مستطیل فکر میکنه

نازی: زنش میگفت ذله شدیم از دست درختا... راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان!

من: خوب حق دارند، البته اون هم به اونا حق داره!

نازی: خوب بخره، وا! مگه تابوت قیمتش چنده؟

من: بوشو چیکار کنه پیرمرد؟... باید که بوی تازه چوب بده یا نه؟

نازی: دیوونه است؟
من: شده، میگن تو جشن تولدش دیوونه شده

نازی: نازی!!

من: شب، همه میهمانان بزغاله ها را خوردند و رو به افقهای دور دست آروغ کشیدند
و او هرچه فوت کرد شمع تولدش خاموش نشد که نشد
حتی با لگد هم کوباند رُوش، ولی افاقه نکرد !

نازی: وای چه حوصله ای دارند مردم!

من: کپرش سوخت و مهمانانش پا پتی پا به فرار گذاشتند

نازی: خوشا به حالش که ستاره ها را داره

من: رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره ها را دزدیدند!

نازی: اینو تو یکی از مجلات خوندم، عاشقه؟

من: عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دو تا پنشتا می شه

نازی: واه! ... من سه تا شو شنیدم! فامیلشه؟

من: نه!... یه سنگه که لم داده و ظاهراً گریه می کنه

نازی: ایشاالله پا به پای هم پیر بشن، خورد و خوراک چیکار میکنن؟

من: سرما می خورن!... مادرش کتابا رو می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه

نازی: مادرش سایه یک درخته؟

من: نه، یه آدمه که همیشه میگه تو هم برو تو هم برو!

نازی: تیلیت می کنند کتابارا؟

من: نه، هورت میکشن، سوپه دیگه!

نازی: چه گردنی داره!...حالا حریف جوابشو نمی ده؟

من: حریف تو تقاطع چار جهت اصلیه و داره یه نقشه می کشه

نازی: برو بهش بگو که علاف نشه برو بش بگو!

من: گمونم کار زمین تموم باشه... از قرار معلوم چار قابیل خیره سر، چار هابیل بینوا رو کشتند و کول کردند و هر یکی از چهار جهت اصلی مقتولشو برده

نازی: اینجاش دیگه داستانه نه؟

من: نه!... شهود عینی ، ضمن پرواز بر فراز فجایع، وقایع را دیدند

نازی: ها!!!... داستان اون چار خط سرخ از لاله که در چار جهت اصلی روئیدن! ادامه ش نده!

من: شنیدی؟

نازی: آره، صدای باده! داره ما را ادامه می ده! پنجره را ببند و از سگهایی برام بگو که سیاهند... و در عمق شبها فکر می کنند و راز رنگ گلها را می دانند

من: آه نرگس طلائیم، بغلم کن که آسمون دیوونه است

نازی: آه نرگس طلائیم بغلم کن که زمین هم

من: .......................................
.....................و این چنین شد که ،
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی
من و نازی با هم مردیم
و باد حتی
آه نرگس طلایی ما را
با خود به هیچ کجا نبرد.
...

برگرفته از کتاب من و نازی ( حسین پناهی )
روحش شاد و یادش گرامی.

iconبرچسب‌ها : حسین پناهی, من و نازی,
  • نوشته: محمد رضایی
  • پنجشنبه 14 بهمن 1389
  • نظرات()